غم
تاريخ: پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 ساعت :0:59
نوشته شده توسط
نسیم | موضوع:
|
لينک ثابت |
وجود خداوند
تاريخ: دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 ساعت :17:3
نوشته شده توسط
نسیم | موضوع:
|
لينک ثابت |
سفر دو خط موازي
تاريخ: چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 ساعت :23:28
نوشته شده توسط
نسیم | موضوع:
|
لينک ثابت |
تاريخ: سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 ساعت :22:43
ويژگي پسرهاي ايراني
1-چشماشون بيشتر از عقلشون كار مي كنه.
2-تا يه دختر خوشگل مي بينن مثل جوجه راه مي افتن دنبالش.
3-چشمك جزو تيك عصبيشونه.
4-اصولا هفته أي 1 بار شكست عشقي مي خورن.
5-اگه يه روز متلك نگن زبونشون ميخ در مياره.
6-دوستت دارم جزو حرفاي روز مرشونه.
7-زبان باز ترين و پاچه خوار ترين موجودات روي زمين.
8-مي خوان دختره فقط ماله خودشون باشه و خودشون ماله همه.
نوشته شده توسط
نسیم | موضوع:
|
لينک ثابت |
دوستت دارم
تاريخ: شنبه هجدهم فروردین 1386 ساعت :14:51
نوشته شده توسط
نسیم | موضوع:
|
لينک ثابت |
حسرت
تاريخ: جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت :23:49
نوشته شده توسط
نسیم | موضوع:
|
لينک ثابت |
فرشته
تاريخ: جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت :17:29
فرشته كوچولو 
در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.
دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»
در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»
دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»
دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.
دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.
دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.
زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.
دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»
مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.
پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.
اين همان دختر بود!!
فرشته اي كوچك و زيبا!!

نوشته شده توسط
نسیم | موضوع:
|
لينک ثابت |
وفای عشق
تاريخ: پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 ساعت :10:8
نوشته شده توسط
نسیم | موضوع:
|
لينک ثابت |
تاريخ: یکشنبه دوازدهم فروردین 1386 ساعت :19:44
نوشته شده توسط
نسیم | موضوع:
|
لينک ثابت |
پرنده زیبا
تاريخ: یکشنبه پنجم فروردین 1386 ساعت :22:40
روزی روزگاری، پرنده ای بود با یک جفت بال زیبا و پرهای درخشان، رنگارنگ و در یک کلام مستقل آزاد و آماده ی پرواز، در آزادی کامل .
هر کس آن را در حین حین پرواز می دید، خوشحال می شد ....... روزی مردی چشمش به پرنده افتاد و عاشق شد .... در حالی که دهانش از شگفتی باز مانده بود، با قلبی پر تپش و با چشمانی درخشان از شدت هیجان به پرواز پرنده می نگریست. پرنده به زمین نشست و از مرد دعوت کرد تا با هم پرواز کنند ... و مرد پذیرفت .. و هر دو با هماهنگی کامل به پرواز در آمدند .... مرد پرنده را تحسین می کرد ... ارج می نهاد و می پرستید ........ولی در عین حال، می ترسید. می اندیشید مبادا پرنده بخواهد به کوهستانهای دور دست برود. می ترسید پرنده به سراغ سایر پرندگان برود یا بخواهد در سقفی بلند تر به پرواز در آید ......مرد احساس حسادت کرد ...............حسادت به توانایی پرنده در پرواز.
............. و احساس تنهایی کرد .
اندیشید: (( برایش تله می گذارم. این بار که پرنده بیاید، دیگر اجازه نمی دهم برود)). پرنده هم که عاشق شده بود، روز بعد بازگشت به دام افتاد و زندانی شد.مرد هر روز به پرنده می نگریست، همه ی هیجانش در آن قفس بود. آن ر ابه دوستانش نشان می داد و آنها به او می گفتند:
__ تو همه چیز داری !
ناگهان دگرگونی غریبی به وقوع پیوست. پرنده کاملا در اختیار مرد بود . دیگر انگیزه ای برای تصرفش وجود نداشت. بنابراین علاقه ی او به پرنده به تدریج از بین رفت. پرنده نیز بدون پرواز زنده گی بی هوده ای را می گذراند و در نتیجه، به تدریج تحلیل رفت، درخشش بالهایش محو شد، به زشتی گرایید و دیگر جز به وقت غذا دادن و تمیز کردن قفس کسی به او توجه نمی کرد ....
و سرانجام روزی پرنده مرد. زن دچا اندوه فراوانی شد و همواره به آن پرنده می اندیشید، ولی هرگز قفس را به یاد نمی آورد. تنها روزی در خاطرش مانده بود که برای نخستین بار پرنده را در حال پرواز دیده بود.
اگر اندکی اندیشه می کرد، به خوبی متوجه می شد آنچه او را به پرنده وابسته کرد و برایش هیجان آور بود ........... آزادی آن حیوان و انرژی بالهاش در حال حرکت بود نه جسم ساکنش.
بدون حضور پرنده زندگی برای مرد معنی نداشت و...
از پائولو کوئلیو با اندکی اقتباس ............

نوشته شده توسط
نسیم | موضوع:
|
لينک ثابت |